فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

صبا گر گذری ا�تدت به کشور دوست
بیار ن�خه ای از گیسوی معنبر دوست
صالح
چشمی که به شب بنگرد از پشت نقابی
تکرار کند قصه ی روزی و عقابی

این آیینه ی سنگی مغرور چه بیند؟
جز خویش که در دایره ی خویش نشیند
تردید ندارد که جهان زیر پر اوست
هر ره که رود سایه ی او همس�ر اوست

چشمی که به شب بنگرد از پشت نقابی
تکرار کند قصه ی روزی و عقابی

این مرغ گذر از پل تدبیر ندارد!!
شاید خبر از گردش تدبیر ندارد!!!
روزی که بگیرند از این چهره نقابی
وقت است کبوتر بزند نوک به عقابی

چشمی که به شب بنگرد از پشت نقابی
تکرار کند قصه ی روزی و عقابی

شهرام

فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

!No comment


رامین و رامون

فروردین ۲۵، ۱۳۸۲

رنگ به رنگ ، دیگر نمی نویسد
رنگ به رنگ ، زیباترین وبلاگی که می شناختم
رنگ به رنگ مهربان وعزیز
نمی دانید چقدر غمگینم

ای کاش واژه ی "خداحا�ظ" وجود نمی داشت
چه دردناک است خداحا�ظی
از دوستان و خویشان ونزدیکان
و به خصوص از دوستی عزیز و مهربان

آیا می توان به بازگشتش امید داشت؟
آیا دوباره حر�های دلنشینش را می شنویم؟
نمی دانم، ولی آرزو می کنم
که دوباره نوشته هایش را بخوانم........

همایون