آذر ۳۰، ۱۳۸۱

ما ه�ت سامورایی!!!( روایتی دیگر از ما ه�ت دلاور مسعود چشم آبی!)

دیشب مهمترین حادثه وبلاگی عمرمون ات�اق ا�تاد، یعنی ملاقات بچه های این گروه به اصطلاح(!) خ�ن با بهترین دوستای وبلاگیمون یعنی مسعود خان چشم آبی و م.شب عزیز( اسم م.شب رو نمیگم تا دلتون بسوزه!)

آره، قرار ساعت 5 بود سر شهرک غرب که دیدم مسعود و م.شب ساعت 4:20 زنگ زدن به موبایلم که ما رسیدیم! ما هم زودتر خودمونو جمع و جور کردیم و چهارتایی ( من=همایون، بیژن ، رامون و رامین) خودمون رو به میعادگاه رسوندیم. باورتون نمیشه من در حالی که تو ماشین بغل دست بیژن نشسته بودم ، توی تاریکی هوا چشمهای آبی مسعود رو از سه کیلومتری دیدم!!! خلاصه آقا پیاده شدیم و ر�تیم سراغشون که البته پای منم ا�تاد تو یه چاله پر از آب!!! آقا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، چقدر این دو تا پسرخاله خوش تیپ، خوشگل و خوش مشربن!!! خلاصه من خیلی از قیا�ه های دوست داشتنیشون خوشم اومد، یه جور زیبایی، سادگی و در عین حال تیزهوشی تو چهره هاشون میدیدم. بقیه ماجرا رو مسعود تو وبلاگش کامل نوشته، ولی خداییش حوصله این دو تا پسر باحال از این کم حر� بودن ما خ�نها به خصوص من ( همایون، ملقب به سی�ّد!!!) یه کمی سر ر�ته بود، برا همین ر�تم دو تا از دوستای نزدیکمو اوردم که یه کمی جو جالب تر بشه و حوصله مسعود و شب کمتر سر بره!

آقا خلاصه خیلی خوش گذشت! به نظر من اگه وبلاگ نویسی تا حال هیچ حسنی برای من نداشته، در عوض سه تا دوست عالی تا حالا از این راه پیدا کردم که نمونشون پیدا نمیشه: صالح، مسعود و شب. البته بگم که جای شهرام عزیز ما هم خیلی خالی بود. شهرام جون، همیشه به یادت هستیم!

آقا راستی یه چیز دیگه، روزنامه همبستگی امروز( شنبه 30 آذر ) رو بخرید یا یه جوری بخونیدش! یه مصاحبه جالب و زیبا تو ص�حه ه�تش داره اگه گ�تین با کی؟ بله دیگه ، با صبا خانوم، رنگ به رنگه، رنگ و وارنگه ، از همه رنگه!!! برین بخونینش حتماً !

همایون
نتایج نظرسنجی راجع به آقای خاتمی:

خیلی توپه: 16%
ای بدک نیست: 16%
مرده شورشو ببرن: 52%
منو چه به سیاست: 16%

هیأت مدیره وبلاگ

آذر ۲۸، ۱۳۸۱

اگه یادتون باشه قبلاً یه مطلب داده بودم که من از بارون بدم میاد.اما من الان خیلی خوشحالم ؛ چرا؟ چون الان که بیرونو نگاه می کنم بر� همه جا رو پوشونده ! من همونقدر که از بارون بدم میاد از بر� خوشم میاد؛ من نه تنها از منظره ای که بر� ایجاد می کنه لذت می برم بلکه از خود بارش بر� و اون دونه های زیباش هم لذت می برم. به نظر شما بر� با بارون چقدر �رق می کنه؟ به نظر خودم در حقیقت خیلی �رقی ندارند اما برای من خیلی با هم �رق می کنن! مگه اون ابرهای زندانی کننده ی زمین در مورد بر� وجود ندارند؟ مگه بر� مثل بارون آدمو محصور نمی کنه؟ نظر شما چیه؟

رامین

آذر ۲۷، ۱۳۸۱

سلام
ه�ت، هشت روزی میشد که اصلاً توی اینترنت نیومدم، تو این مدت یه جوری سرم گرم بود که اصلاً وبلاگ و همه دوستا رو �راموش کردم. خوب حالا که اومدم می خوام یه مطلبی رو بنویسم که تو این مدت خیلی آزارم داده و باعث شده با خیلی ها دعوام بشه شما قضاوت کنین حق با من هست یا نه؟
نمی دونم جریان اون شرکت هنگ کنگی که سکه های طلای گلدکوئیست رو به وسیله اون معادلات جالب می �روخت شنیدین یا نه؟ جدیداً هم یه شرکت ظاهراً سوئیسی اقدام به یه همچین کاری کرده البته بدون وجود سکه و �قط با رد و بدل شدن پول.
این کار شاید یکی از بی درد سرترین راههای رسیدن به پول باشه ولی به نظر من بزرگترین خیانت به این مملکت بحران زدست می دونین چرا؟ چون تو این وضع اس�ناک اقتصادی خارج کردن ارز از مملکت یعنی یه دزدی، یعنی هیچ �رقی با اون آدمایی که ن�ت این مملکتو بشکه، بشکه می �روشن نداریم.
بیشتر می دونین از چی سوختم؟ از اینکه وقتی از اون آقای ظاهراً وطن پرست پرسیدم اگه خوبه چرا تو کشورای پیشر�ته این کارا رو نمی کنن، گ�ت اونا کشورشونو دوست دارن می دونن اگه این کارو بکنن به ضرر خودشونه!!!!!!!!!!!
آقا ما که ادعای وطن دوستی می کنیم و می گیم که با تعصب تر از ایرانی وجود نداره، تعصب یعنی �قط به خاطر برد تیم ملی تو خیابونا ریختن؟؟؟؟ این کارو که برزیلیا بهتر از ما انجام می دن!! پس چه ادعایی می کنیم؟ چون همه می دزدن ما هم بدزدیم؟ دست خوش!!
اصلاً خودمم ن�همیدم چی گ�تم، �قط آرزو می کنم روزی برسه که همون یه کمی �قط یه کمی منا�ع بقیه رو به منا�ع خودمون ترجیح بدیم، هر چند که این مستقیماً منا�ع خودمونه.

شهرام

آذر ۲۵، ۱۳۸۱

چند وقت پیش یه مقاله ای در روزنامه ی همشهری دیدم که �کر کردم بد نیست قسمت هایی از آن را بنویسم:
*امروز Y چیزی نیست جز یک �رمانده احمق , که از آنچه از قبل بوده است تنها سایه ای باقی مانده است که از روی درماندگی به حدود 40 ژن باقی مانده و رو به ا�ول , دو دستی چسبیده است.
*در آن لحظه ناقوس مرگ نواخته شد انواع جهش ها روی هم انباشته می شوند و Y نمی تواند با نوترکیبی از دست آن ها �رار کند بنابراین از وقتی Y توانایی نوترکیبی را از دست داد در عذاب مجموعه ای �لج کننده از جهش ها ا�تاده است که بتدریج ژن هایش را نابود می کند و هم اکنون مشکل اصلی مردان همین است.
*تمام نیروها بر علیه Y پیر و بیچاره ص� کشیده اند. به همین روال با 40 ژنی که امروزه باقی مانده انند �رمانده Y باید 5 تا10 میلیون سال دیگر آخرین ژن خود را از دست داده برای همیشه ناپدید شود.
*آیا زمین آرمانشهری خواهد شد که در آن مردان ناپدید شدند و زنان با یکدیگر و با کمک تکنولوژی بچه دار خواهند شد؟
نظر شما در مورد این مقاله چیست؟
رامون

آذر ۲۴، ۱۳۸۱

داستان يک زندگی از نوع C
سيزده ساله بودم و خسته از دعواهای هميشگی پدر و مادر . يک روز کي� پول مادرم را برداشتم و زدم به چاک. آمدم شهر اولش خيلی می ترسيدم اما وقتی اول کار برام موبايل خريدند همه چيز را �راموش کردم و خوشحال شدم و بی خيال تا اينکه شدم يک پرستوی شکسته بال .
همه چيز �قط يک رويا بود و بقيه بی سر و سامانی و بی کسی و تحقير و ت�اله شدن . راه برگشت نداشتم ، پس ادامه دادم حالا هم �قط ميتوانم بگويم ، عجب اين شهر قشنگه ، پر از گرگ و پلنگه !
پرستو ـ ل

از همشهری پنج شنبه ۳۱ مرداد ۸۱ ص�حه ۱۲
( عنوان اصلی �قط يک رويا بود! بوده است.)
صالح