بهمن ۱۲، ۱۳۸۱

هیأت مدیره وبلاگ �را رسیدن ایام پیروزی انقلاب " جهل و خشونت " را به ملت بزرگ ایران تسلیت می گوید. به همانهایی که 24 سال پیش در �رودگاه مهرآباد چشم انتظار پیاده شدن امامشان بودند. امامی که بعد از 15 سال دوری، هیچ احساسی در مورد بازگشتش به میهن نداشت. امامی که برخلا� ادعایش این او بود که شهرها ویران و قبرستانها را ویران کرد. امامی که قرار بود توی دهن دولت بزند، ولی توی دهن ملت زد. امامی که اقتصاد را مال خرها می دانست. امامی که وقتی بالاخره قطعنامه را امضا کرد و آن جنگ خانمانسوز و بی حاصل به پایان رسید، اعلام کرد که جام زهر نوشیده است. آری! برای او این همه خون کا�ی نبود. و بعد از او نیز ملت، جز �لاکت و بدبختی چیزی ندید. آری رهبر �رزانه و جلادانش، سرداران سازندگی و منادیان گ�تگوی تمدنها به خوبی راه امامشان را ادامه دادند.
و هنوز هستند روشن�کرانی که این حوادث را توجیه می کنند و خواهان اصلاحات آرام و منطقی هستند. نه عزیزان! شما اگر اصلاحات می خواستید، باید آنرا در زمان حکومتی دنبال می کردید که اصلاح پذیر بود. همین شماها و هم�کرانتان 24 سال پیش �قط سرنگونی می خواستید وبس! شماها بودید که پرچم " شیر و خورشید " را سرنگون و پرچم " الله " را برا�راشتید.
امروز سرآغاز دورانی است که ملیت و �رهنگ ایرانی راه سقوط و حقارت را در پیش گر�ت. جالب اینجاست که این دشمنان ایران، که امروز در رأس قدرتند، خود ایرانی هستند!

هیأت مدیره این گروه خ�ن ایام دهه �جر(!) را بار دیگر تسلیت می گوید. به امید آزادی و دموکراسی برای ایران، در آینده ای نزدیک!

بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

امشب در ساعت 9 ، آسمان شهرم یک بار دیگر خون باران شد !! و مردمی باز ایستادند به تماشای آنچه که نیک می دانم به یاد آوردن هر ثانیه اش برای تاریخ شرم آور است !!! ایستادند به تماشای آنچه برای لحظه ای آسمان شهرشان را روشن کرد و هیچ ندانستند که آن چه با آن آسمان شهرشان را پر نور کردند شاید باقیمانده قطره قطره خونی باشد که در این سالها از وجودشان مکیدند !!!

آسمان شهر دلم امروز هم ابری است و پر بغض . بغضی که دیگر توان �رو ریختن هم ندارد ، بغضی که برایم تنها یک خنده می سازد که تلخی همه غمهای عالم را در آن حس می کنی!!! و یک سوال که همیشه عذابم می دهد !!! این حماقت دیرینه که این مردم را �را گر�ته پایانی دارد یا امید به پایانش تنها خیالی است مربوط به زمانی �راموش شده !!!

امروز مردم شهرم ایستادند ، به نظاره تکریم حماقتشان ، و برای بزرگداشت یک تکرار دوباره چونان بردگان مرگ خندیدند به اسارتشان .


این مطلب سیاسی نیست تنها حقیقتی است به روشنی آ�تاب که نمی دانم این مردم شب زده را که کی بیدار خواهد کرد ؟!!!
موسیقی متن ( PINK FLOYD - THE FINAL CUT 1983) ( کاری که در وبلاگ حاج امیر دیدم و به نظرم قشنگ آمد )

بیژن

بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

معلم، شهید راه دانش

آیا یادتون میاد معلم سال چهارم دبستانتون کی بود؟...............

امروز صبح با یک سبد گل به دیدنش ر�تم. به دیدن یک مرد بی نظیر. مردی که در طول این 18 سال تحصیلم، بهترین معلمم بود.
از دیدنم �وق العاده خوشحال شد.منو به سر کلاسش برد وبه شاگرداش معر�ی کرد.کلاس چهارم دبستان. 13 سال از روزهایی که من بجای این بچه ها روی این نیمکتها نشسته بودم، می گذشت. اینقدر ازم تعری� کرد که داشتم آب می شدم میر�تم تو زمین. بچه ها با یک نگاه احترام آمیز نگاهم می کردن. انگار که یه آدم خیلی مهمی جلوشون ایستاده بود. بعدش من یک کمی برای بچه ها حر� زدم. اما نتونستم همه اونچیزی رو که می خواستم بگم، بیان کنم. بعضی وقتها از این خجالتی بودنم حالم بهم می خوره.
می گ�ت خستگی امروز رو از تنم بیرون کردی. می گ�ت به عشق شما و امثال شماست که من هنوز ادامه میدم. و میدونم که راست می گ�ت. ر�تیم تو د�تر. اونجا مدیر مدرسمونم دیدم. و یکی دو تا از معلمهای قدیمی دیگه رو.خلاصه خیلی بهم احترام گذاشتن و ازم تعری� می کردن. مرده بودم از خجالت . می خواستم همه این چهره های دوست داشتنی رو ببوسم. معلمم می گ�ت که هدیه ای رو 13 سال پیش، روز معلم بهش داده بودم، هنوز نگه داشته. می گ�ت یک خودنویس بوده. من یادم نمی اومد. این همه سال یک خودنویس رو نگه داشته بود. گ�ت که می خواسته اونو بده به پسرش. ولی قسمت نبوده.( آخه پسرش چند سال پیش به خاطر سرطان خون درگذشته بود.) می گ�ت روز عروسیت میدمش به خودت!
چقدر هنوز انرژی داشت. مثل اون موقع ها. با وجود بازنشستگی، به علت اصرار مردم به کارش ادامه می داد...
وقتی می خواستم برم تا دم در مدرسه استقبالم کرد. موقع خداحا�ظی با هم دست دادیم و برگشت تا بره سر کلاس. و من راه ا�تادم که برگردم خونه. ولی خیلی دلم می خواست که نرم. که برگردم سر کلاس و دوباره روی اون نیمکتها بشینم. مثل 13 سال پیش......

همایون

بهمن ۰۹، ۱۳۸۱

�رشته بيكار

. مردی خواب عجيبی ديد
. او در عالم رويا ديد كه نزد �رشتگان ر�ته و به كارهای آنها نگاه می كند
هنگام ورود ، دسته بزرگی از �رشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايی را كه توسط پيك ها از زمين می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هايی می گذارند
« مرد از �رشته ای پرسيد : « شما داريد چكار می كنيد ؟
« �رشته در حاليكه داشت نامه ای را باز می كرد ، جواب داد : « اينجا بخش دريا�ت است ، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمين را كه توسط �رشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحويل می دهيم
مرد كمی جلوتر ر�ت . باز دسته بزرگ ديگری از �رشتگان را ديد كه كاغذهايی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پيك هايی به زمين می �رستند
« مرد پرسيد : « شماها چكار می كنيد ؟
يكی از �رشتگان با عجله گ�ت : « اينجا بخش ارسال است ، ما الطا� و رحمات خداوند را توسط �رشتگان به بندگان زمين می �رستيم
مرد كمی جلوتر ر�ت و يك �رشته را ديد كه بيكار نشسته
« مرد با تعجب از �رشته پرسيد : « شما اينجا چكار می كنی و چرا بيكار ی ؟
�رشته جواب داد : « اينجا بخش تصديق جواب است . مردمی كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب تصديق دعا ب�رستند
« ولی تنها عده بسيار كمی جواب می دهند
« مرد از �رشته پرسيد : « مردم چگونه می توانند جواب تصديق دعاهايشان را ب�رستند ؟
« ! �رشته پاسخ داد : « بسيار ساده است ، �قط كا�يست بگويند : خدايا متشكريم
صالح

بهمن ۰۸، ۱۳۸۱

در یک قطعه نان حقیقت بزرگتری نه�ته است تا در تمام کتابهای �لس�ی دنیا. واین خود؛ در برابر حقیقت موجود در نگاه یک عاشق، وقتی به معشوق خود می نگرد،بسیار کوچک و ناچیز است....

همایون

بهمن ۰۶، ۱۳۸۱

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد

بر گ�رد خاک می گشت
گَرد ملال او را
از چهره پاک می کرد

از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گ�ت
کان موج ناز پرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد!

�ریدون مشیری

شهرام