اسفند ۱۵، ۱۳۸۱

اینو نمی تونم ب�همم ، که چه طور بعضیها، بهتره بگم اکثر آدما، دوستهایی رو که به زحمت و به مرور زمان به دست اوردن، به راحتی آب خوردن و با یک چشم بهم زدن از یاد می برن؟ چه طور اینقدر خونسرد همه چی رو �راموش می کنن؟ انگار که هیچوقت هیچ چیزی بینشون نبوده.
و بیچاره اون کسایی که نمی تونن اینجوری باشن. وای به حالشون!

همایون

اسفند ۱۳، ۱۳۸۱

شعری بر آب
دشنه در خواب
اسبی در مه
مهتاب در مرداب
زخمگاه آهو
چشم به راه جادو

جنگجو جنگجو
از آشتی بگو



عقاب بی پر
بستر خاکستر
طاووس در آتش
سرداری بی سر
چه شد چه شد پایان ق�س؟
چه شد چه شد نور مقدس؟

جنگجو جنگجو
از آشتی بگو

از شهیار قنبری............همایون

اسفند ۱۲، ۱۳۸۱

چه سخته تشنه مردن، کنار چشمه مردن
چه تلخه خواستن اما به خالی جون سپردن
چه سخته گل بمیره در انتظار شبنم
چه تلخه دل بمیره به نامرادی کم کم

تو راه پر خار و خسی نه هم دل و هم ن�سی
تنها و غربت زده ام تو جاده های بی کسی
با غم کهنه ی دلم، با کوله بار خستگی
دل بسته ام تا پای جون، من با همه دلبستگی

کو دست مهربونی واسه نوازش دل؟
بده شراب عشقی برای خواهش دل

تنگ دلم یه جای دنج گوشه ی میخونه می خوام
عاشقم و دیوونه ام، همدم دیوونه می خوام

شهرام